![]() |
![]() |
|
|
عاشقانه ای که نبود
خوابهایم تعبیر شدنی نیست چقدر تو را در هیبت بانویِ داس به دستِ مرگ ببینم ؟ زیبا وسوسه ی چشمانت را از من بگیر برقِشان مَنی که در خواب راه می رود را کور می کند . زیبا به جستجوی تو می گردم تویی که هیچ گاه ندیدمت در خواب ها و بیداری زیبا تنها تو می دانی چقدر گُر گرفته ام سر انگشتانت از لمس دستهایم تاول زدند تنها تو می دانستی چرا اینگونه آتش گرفته ام برق چشمانت شعله بر موهای خیسَم کشیده بود زیبا اثیری ترین زنان قصه ها هم به پای تو که در خوابهایم راه میروی نمی رسند .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 5:52 توسط رضا ثروتی |
|
|
اشعاری که در زیر آمده است بین سال های ۷۸ تا ۸۲ نوشته شده . حیفم آمد قبل از شنیدن نظرات شما مانند دیگر کارهای آن روزها . . . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 4:11 توسط رضا ثروتی |
|
|
میوه فروش دو تا کامیون سیب بار زدم که واسه خدا ببرم شاید از سر تقصیرات پسرایه آدم بگذره ترکیدیم از بس جور دیگرون رو کشیدیم آقا جان نَکَن با احساسات آدم بازی نکن ضعیفه گوش نداد، کَند مرتیکه هَم حلپی انداخت بالا و بعد بیگ بنگ تالاپی نشستند رو زمین گرم اصلاً ببینم سیب کیلو چند؟ برادر نخند حرکت کن خدا منتظره * * * ــــ سپیده که زد اولین برفی که بر گونه ی تبدارم نشست آب شد من می رفتم تا آخرین اشعه قرمزی که به سیاهی گریخت شهر سپید بود از بلورهای نشسته بر دیوار جای پایم را نگاه نَکُن و به دنبالم نگرد خونی که بر برف ریخته شد با آفتاب پاک می شود * * * ــــــ بر روزنه ی لبانت آنجا که هیچ نمی گویی عنکبوتی هزارساله می تند تارهای سکوتت را پس هیچ مگو که فردا روز ترانه هایت را زیرِ لبی خواهیم خواند * * * ـــــــ مردی که سنگ قبر خودش را ساخت هزار سال قبل از اینکه به دنیا آید پیرمردی برهنه بود بر دیواره ی غاری که لوح مرگ را به سینه می کشید افسانه ای که به گوش هیچکس نرسید به خطِ ریز بر سنگی تراشیده بودند که من برای تو خواندم * * *
کبریتِ بی خطر مردی کبریت بی خطری را برداشت و با آن خودش را و خانه اش را به آتش کشید خانه ای را که نه در آن نانی بود برای خوردن نه آبی که فضولاتش رابه لوله ها ببرد نه خاکسترش را پیدا کردند نه دندانهای عاریه اش را که با آن سه روز تمام گوشتِ سگ می جوید * * * I love you زنی که قلاده ای به گردن مردش انداخته بود و اونو همه جا همراه خودش می برد بعد از اینکه غذاش تموم شد از روی میز، دستمال کاغذی رو برداشت و دور لباشو که چرب شده بود پاک کرد آخرش استخوانهای ته مانده رو برای مردش زیر میز انداخت مرد بعد از اینکه استخوانها رو جویید صورت زنو لیس زد تا محبتشو بهش نشون بده منم از اون روزی که این صحنه ی عاشقانه رو دیدم یه قلاده به گردنم انداختمو تو خیابونا راه افتادم که بتونم یه زنو پید ا کنم تا این طوری با ولع لیسش بزنم * * * صلح جهانی منِ عقیم، تو یِ باکره، دست یکدیگر را گرفتیم و به بچه هایی نگاه کردیم که مالِ ما نبودند بچه ها به مَنو تویی نگاه کردند که مالِ آنها نبودیم به خاطرِ همینه که هیچوقت نمی خوایم بچه دار شیم تا اونا به کسایی نگاه نکُنن که بدونن مال اونا نیستن * * * I love you مرد دستشو دراز کرد و قطره اشکی که روی گونه های زن بود پاک کرد مرد گفت: دیگه تموم شد تا آخرش باهات هستم پیکاشونو برداشتند به سلامتی خودشون زدن به هم پیک زن تو دستش ترک خورد و شکست: زن افتاد و مُرد مرد از او به بعد دیگه به سلامتیِ کسی مشروبی نزد که قبلش بهش گفته باشه : I love you… * * * I love you سَرزده وارد شده بودم آرایش نکرده ملموس تر شده بود اومد جلو و دستش رو گذاشت رو شونه هام صورتمو بوسید و بهم گفت: "دوسِت دارم ، چند لحظه منتظرم باش الان برمی گردم" بازَم صورتمو بوسید و رفت!؟!؟! هنوزَم داغیِ لبهایِ کبودش ، رو صورتم حس میشه اولین باری بود که رُژ به لب نداشت رفت تو اتاق و دررو بست یه نخ سیگار دراوُردم گذاشتم گوشه لبم به فیلتر که رسید نگران شدم در اتاق رو باز کردم آرایش کرده بود و به موهاش شونه زده بود حیف که وقتی اومدم اونو بدون آرایش و ژولی پولی دیدم خودشو دار زده بود * * * دختر کبریت فروش کبوتر های سپید وقتی می آمدند، کلاغ نبودند ، دخترکِ روسپی نیز آن هنگام که چشم می گشود برفِ سیاه از آسمان نمی بارید.
اون بالا دختر کبریت فروش دیگه با فندکِ زیپو سیگارشو روشن می کنه و تو علف ها برا خودش می گرده و از انارهایِ بهشتی می خوره. اما این پایین یه دختره جلوه فروش دیگه هست که داره با تعجب تو چشای منی نگاه می کنه که دارم این چیزا رو می نویسم!... تا هر چه زودتر کارمو تموم کنم و با هم به اتاق خواب بریم تا بتونه زندگیشو بگردونه زندگی-ای که نه تو این دنیا براش قشنگه نه تو اون دنیا که خدا با کبریتش آتیشِ جهنمی رو براش روشن کرده وهر لحظه انتظارشو می کشه!؟!؟! * * * قار قار برگ ها به هم ساییده می شدندو دختر به گام های خودش اضافه می کرد راهی که به پلی ختم می شد تا دیگر دخترک را بالای پل نبینیم پلی دیگر نبود. دختری نیز از بالای پل به رودخانه پرت نمی شد. اصلاً چند سالی بود که رودخانه آب نداشت. دخترک پیره زنی بود که از روی صندلیِ چرخ دار تمام آرزوهایِ کودکیَش را می دید. و چند کلاغ پیر به سنِ او از روی شاخه هایِ بدون برگ برایش سلام می فرستادند قار قار قار قار
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 3:21 توسط رضا ثروتی |
|
|
بازو به بازوی هم، از ارتکاب به یک قتل برمی گشتیم. می خندیدیمو پولک دستانمان را زیر باران محو می کردیم. چشمان تو هوس بود. رؤیای من، هم خوابگی. ــ الآن چه حسی داری؟ ــ حس می کنم دارم خیس می شم. ــ نه خره، جدی گفتم. ــ نکنه ترسیدی؟! ــ می خوام ببوسمت. ــ اینجا؟!؟! ــ آره، مگه چشه؟ بیا. هیشکی تو خیابون نیست. تو بوسیدی. این التماس من بود. باز هم خندیدی و از من فاصله گرفتی. گیسوان خیست بر کمرت چسبیده بود. ــ بیا تو پیاده رو. ــ نمی خوام. نخواستنت را جیغ کشیدی با خوشبختی یادت هست؟ ــ می گم وسط خیابون وانیسا. ماشین نمی بینه، می زنه تو تاریکی. ــ هیشکی خل نیست این موقع شب رانندگی کنه. ــ تو مث اینکه دیگه واقعاً زده به سرت!!
می کشیدمت روی آسفالت های لیز. تو با پاشنه ی کفشهایت کودکانه می خندیدی. ــ اینجا تهرانه. می گیرنمون. ترسیدی ناگهان. ماهیان خیست را کندی از دستانم. ــ اگه بگیرنمون چی بگیم. چه نسبتی با هم داریم؟! ــ زن و شوهر. ــ حلقمون کو؟ ــ ما از حلقه خوشمون نمیاد. ــ من می ترسم. ــ از چی؟! ــ من اونو کشتم یا تو؟! ــ چه فرقی می کنه. مگه اینو نمی خواستیم؟ ــ فرق می کنه. من کشتم یا تو؟ ــ اینجا وقت این حرفا نیست. بیا بریم خونه. دوباره جیغ کشیدی و قطره های باران، هنوز زمین نخورده روی هوا ترکیدند. ــ می گم فرق می کنه. اولین سیلی ام بود زیر باران. شلاق عشق روی گونه هایت. گریستی آنجا. سنگریزه های سیاه در انتخاب اشک های شور و قطره های باران سرسام گرفته بودند. بوسیدمت. ــ غلط کردم. تو رو خدا اینجوری گریه نکن. بیا بزن، بزن تو صورتم. کاش می زدی و اینگونه نمی لرزیدی. چراغ پنجره ای عقب تر از پس پشتم روشن شد. مرد هرزه : خفه شید بی پدر مادرا! چرا مردمو سکته می دین نصفه شبی؟ زنگ می زنم صدوده بیان اینجا کت بسته ببرنتونا.
دهان بازت را روی سینه ام گذاشتی. جیغت را خفه کردی روی خیسی پیرهنم. من همه سکوت بودمو هیچ نمی گفتم.
مرد هرزه : گمشید برید از جلو خونه ی مردم. ــ ببین ریملم پاک شد؟ ــ تقریباً. ــ برام ریمل می خری؟ ــ هر چقدر که دلت بخواد. فقط بریم. ما رفتیم. صدای هرزه ی مرد زیر قطره های درشت گم شد. ــ اونجا که وایساده بودیم، چقدر قلبت تند تند می زد. ــ گفتم الآن مرتیکه زنگ می زنه پلیس میاد. ــ پس تو هم ترسیدی. ــ اگه سر تو برمی داشتم تو کلّه خر جیغ می کشیدی. ــ شاعرا همیشه انقدر بی تربیتن؟ ــ وقتی بخوان زود صمیمی بشن، آره. ــ من سهیلا نیستم. اسمم ثریاست. ــ چرا بهم دروغ گفتی. مگه چقدر فرقشونه. ــ فکر نمی کردم قضیمون انقدر جدی بشه. زیادم فرقی نمی کنن. ــ چند وقت باهاش بودی؟ ــ پنج سال. چیه؟! زیاده؟ تازه یه بچه ام ازش دارم. من رفتم و سیگارم زیر باران روشن نشد. ــ کجا؟! ــ گمشو. ــ گوش کن ببین چی می گم خره. ــ دستتو به من نزن حرومزاده. شیار پولک ماهی ات روی صورتم حک شد. دستت به سنگینی پاهای مرد ِ مرده ات بود. ــ تو آسایشگاست. دیوونه بود مث باباش. ــ تو باید بهم می گفتی. ــ چه فرقی می کنه. فریاد زدم: فرق می کنه. خندیدی و من هم خندیدم. ــ تو به چی می خندی؟! ــ جفتمون امشب داد زدیم فرق می کنه. ــ من کی گفتم؟! ــ ولش کن، بیا بریم. ــ تو کشتیش، نه؟! ــ چه فرقی می کنه. بازو به بازوی هم از ارتکاب به یک قتل برمی گشتیم. می خندیدیمو پولک دستانمان را زیر باران محو می کردیم. چشمان تو هوس بود. رؤیای من، هم خوابگی.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 23:44 توسط رضا ثروتی |
|
|
خاموشی ایستاده بود با موهای بلوند.ترکه های فلزی گوشتم را قلقلک می داد.
هیچ ایستادنی اینگونه نمی خنداندم. هیبتش را با کلاه خودو زره با داسی برای چیدن خوشه های مین و دینامیت تصور می کردم. اینک خودش بود. زنی با موهای بلوند .بلند تر از صدای مورچه های آدم خوار. زیبا تر از افسون شب مردگان شب اول. من اینگونه به او می نگرم. با شهوتی که از زخم هایم بلند می شود . کاش داسی داشت نقره گون که گلویم را می درید با خشم. کاش رجعتم به جهانی دیگر با فریاد و هلهله بود نه با لبخند. - تو می خوای جون منو بگیری ؟ - تو چطور فکر می کنی ؟ - من می خوام تو جون منو بگیری . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 23:8 توسط رضا ثروتی |
|
|
من گرمم و از آمدنم بیست و شش زمستان میگذرد.
هنوز داغی شکم مادرم روی دستها و گونه هایم حس می شود. وقتی به دنیا آمدم کسی به ما تحتم نزد. تا امروز گریه نکرده ام.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 22:49 توسط رضا ثروتی |
|
|
تیر چراغ برق . زنی چتر آبی به سر .حبابی زرد چون هاله ای روی مریم .اتوموبیل با دودی از مه سفید بوق می زند . - خانوم برسونمت . ـبرو اینجا واینسا . -خوبیت نداره این وقت شبی یه زن تنهاتو خیابون وایسه . -برو مادر قحبه . چاقو از ماشین پیاده شد . فریاد زن زیر قطره های درشت ، لای سنگریزه های سیاه آسفالت رو به فراموشی رفت . اتوموبیل با پارچی از آب های آسفالت روی خشکی شلوار زن گریخت .شب بود و هراس مرگ با نعره های سقوط کرده از ناودان ها ، با زبان آب سخن می گفت .خونابه از زیر چکمه های قرمز به اعماق جوب های تاریکی می رفت .زن از هراس لرزش درد ،آبی چتر را روی زمین پاشید .تیر برق را در بغل گرفت و لرزه های مرد دانشمند با او هم آغوش شد. زن ایستاده مرد با چکمه های قرمز .آسمان آبی چتر ، زیر هالهء زرد باکره تعمید داده شد .روسپی ، دست در دست مرد دانشمند به بهشت می رفت . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:52 توسط رضا ثروتی |
|
|
« از پا نیفتاده» برداشتی آزاد از داستان «شکست ناخورده» اثر ارنست همینگوی نویسنده: رضا ثروتی مرداد 85 هرگونه استفاده و اجرا ازاین نمایشنامه بسته به اجازه کتبی نویسنده می باشد ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:52 توسط رضا ثروتی |
|
|
دختری که دوستش داشتم بد گِل بود . آینه ی دستی اش را از کیفش در آورد و چند دقیقه ای به آن خیره شد . اشکی سیاه از روی ریمل های گران قیمتش چکید و روی صفحه ی شیشه ای افتاد . لبخندی بر لبانش نقش بست . خال سیاهی که به صورتش بود او را خوشگل تر از همیشه نشان می داد . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:7 توسط رضا ثروتی |
|
|
از دماغ فیل افتادم دست و پام شکست . وقتی دکترا گچا مو باز کردن عاج فیله دستم بود . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:6 توسط رضا ثروتی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 |
| پیوندها |
|
يوزپلنگاني كه با من دويده اند (جمال تيموري) سنگفرش(شعرهاي رحيم ناظزيان) شعر نه،صرف يك بشقاب پرتقال |
|
RSS
|